بررسی افسردگی خویی

dysthymia-42672

چگونه به اختلال افسرده خویی دچار می شویم علل مختلف برای بروز این عارضه روحی با ناامیدی ،احساس بی کفایتی ،نارضایتی از زندگی مشترک و مشکلات مختلف با همکاران در محل کار همراه است شیوع این بیماری در مردان و زنان دیده شده است و درمان آن در طولانی مدت امکانپذیر خواهد بود.

اختلال افسرده خویی:

نقطه ای که در آن آشفتگی خلقی، اختلال خلقی قابل تشخیص می شود یک مسئله قضاوت بالینی است و معمولاً به میزان اختلال در عملکرد که فرد تجربه می کند مربوط می شود. اختلال افسرده خویی از نظر شدت خفیف تا شدید است، اما شاخص اصلی آن مزمن بودن آن است. برای اینکه فرد برای تشخیص اختلال افسرده خویی واجد شرایط باشد باید بخش عمده ای از روز و بیشتر روزها، حداقل به مدت 2 سال، همراه خلق افسرده باشد. به علاوه، افراد مبتلا به افسرده خویی، وقتی که افسرده هستند، باید از شش نشانه دیگرحداقل دو نشانه داشته باشند. دوره های خلق عادی ممکن است به مدت کوتاهی روی دهند و معمولاً فقط چند روز تا چند هفته دوام دارند. این خلق های عادی متناوب یکی از مهم ترین ویژگی هایی هستند که اختلال افسرده خویی را از اختلال افسردگی اساسی متمایز می کنند. اختلال افسرده خویی بسیار شایع نیز هست، به طوری که برآورد شده میزان شیوع آن در طول عمر بین 5/2 تا 6 درصد است. مدت متوسط اختلال افسرده خویی 5 سال است،  اما می تواند 20 سال یا بیشتر دوام داشته باشد. 5/7 سال پی گیری معلوم کرد که استرس مزمن، شدت نشانه ها را افزایش می دهد. تقریباً نیمی از کسانی که به نظر می رسد ظرف مدت 5 سال از اختلال افسرده خویی بهبود یافته اند، ظرف تقریباً 2 سال برگشت می کنند. اختلال افسرده خویی معمولاً در طول سال های نوجوانی آغاز می شود و بیش از 50 درصد افراد شروع قبل از 21 سالگی داشته اند.

مورد زیر نمونه ای از این اختلال است.

: مدیر مبتلا به اختلال افسرده خویی

  مدیر 28 ساله ای از افسرده بودن در مورد هر چیزی شکایت داشت: شغلش، شوهرش، و نظرش درباره آینده. شکایت های او احساس های مداوم خلق افسرده، حقارت، و بدبینی بودند که به گفته وی از زمانی 16 یا 17 ساله بود این احساس ها را داشته است. گرچه او در کالج عملکرد خوبی داشته، اما همواره به دانشجویانی فکر می کرده که واقعاً باهوش بودند. با اینکه او هنگامی که در کالج تحصیل می کرد و در دوره فوق لیسانس، با چند پسر قرار ملاقات گذاشته بود، اما مدعی بود که هرگز به دنبال پسری نبوده که استثنایی باشد و باعث شود که احساس حقارت و مرعوب شدن کند. او بعد از فارغ التحصیلی با مردی ازدواج کرد که در آن زمان با او بیرون رفته بود. او این مرو را آدم مطلوبی می دانست، اما او را استثنایی نمی دانست، و عمدتاً به این علت با او ازدواج کرد که احساس می کرد برا ی مصاحبت به شوهر نیاز دارد. مدت کوتاهی بعد از ازدواج، این زوج شروع به دعوا کردند. این خانم از لباس، شغل، و والدین شوهرش عیب جویی می کرد،و شوهر او وی را طرد کننده، کنترل کننده، و دمدمی می دانست. این خانم احساس می کرد که ازدواج کردن با این مرد اشتباه بوده است. او اخیراً در محل کار خود نیز مشکلاتی داشت.در شرکت به او کارهای پستی داده بودند و هرگز کارهای مهم و پر مسئولیت به او نمی دادند. او قبول دارد که همیشه در کارهایی که به او محول شده سهل انگاری می کند، و هیچ وقت بیش از آنچه که ضروری است کاری انجام نمی دهد، و هرگز ابراز وجود نمی کند و ابتکار عمل به خرج نمی دهد. او احساس می کند که هرگز در شغل خود پیشرفت نخواهد کرد زیرا ارتباط های درست ندارد و با این حال به فکر پول، مقام، و قدرت است. زندگی اجتماعی او با شوهرش چند زوج دیگر را در بر دارد. مردان این زوج ها معمولاً دوستان شوهرش هستند. او مطمئن است که زنان او را آدم نا خوشایندی می دانند و کسانی که به نظر می رسد او را دوست دارند احتمالاً بهتر از خود او نیستند.او تحت فشار نارضایتی از زندگی زناشویی، شغل، و زندگی اجتماعی خود، احساس می کند از زندگی خسته و به آن بی علاقه شده است، از این رو برای سومین بار درمان راآغاز کرده است.

ارسال شده در 15 شهریور 1395 توسط