می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

download (8)

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی*که پاهای برهنه*اش را روی برف جابه*جا می*کرد تا شاید سرمای برف*های کف پیاده*رو کم*تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می*کرد.

در نگاهش چیزی موج می*زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته*هاش رو از خدا طلب می*کرد، انگاری با چشم*هاش آرزو می*کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی*که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
– آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت… چشمانش برق می*زد وقتی آن خانم، کفش*ها را به *او داد.پسرک با چشم*های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
– شما خدا هستید؟
– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
– آها، می*دانستم که با خدا نسبتی دارید!

ارسال شده در 29 مرداد 1395 توسط