ایجاد پیوستگی میان گذشته و حال و آینده کودکان

خودانگیزشی به این بستگی دارد که بتوانیم به روشی متفاوت ببینیم و بین چیزهای مختلف رابطه برقرار کنیم. ما نیازمند آن هستیم که ارتباط میان تلاش خودمان و پیامدهای آن را ببینیم. نیاز داریم بتوانیم به نحوی خلاقانه فکر کنیم گهگاه پیوندهایی غیر عادی به وجود آوریم تا مشکلات غیر منتظره را برطرف سازیم. نیاز اریم درباره ی خودمان و آینده مان احساس ایمنی کنیم و این امر از طریق رشته ای عملی می شود که ما را به گذشته مان و به کسانی که به ما  اعتقاد دارند ارتباط می دهد.

 

کودکان خردسال هیچ چیزی را بیشتر از این دوست ندارند که ما داستان هایی درباره ی زمانی که آنان خیلی کوچک بودند برایشان تعریف کنیم مخصوصا اگر کاری می کردند که موجب خنده ی ما می شد. آنان اشتهایی سیری ناپذیر برای اینگونه داستان ها دارند و دوست دارند آنها را چندباره بشنوند. همچنین شور و شوق زیادی برای دیدن عکس هایی هم از خودشان و هم از ما و دیگر افراد خانواده در زمانی که همگی کودک بودیم دارند. البته بعد از آنکه به سنی برسند که هیچ کاری با خانواده نداشته باشند دوران کودکی برایشان کسل کننده و حتی اسباب خجالت می شود.

در میان گذاشتن داستان های خانوادگی علاوه بر آنکه تفریح و سرگرمی به حساب می آید هدفی بسیار سودمند نیز در بر دارد و آن اینکه به عمیق تر کردن احساس کودکان نسبت به اینکه آنان از کجا آمده اند و به کجا تعلق دارند کمک می کند.

هر یک از ما گذشته، حال و آینده ای داریم. چنانکه دیده ایم تجربه های گذشته بر اینکه احساس می کنیم چه کسی هستیم و نگرش ما نسبت به مسائل پیش رو تاثیری قاطع دارند انگیزش ما را ملزم می کند که خوش بینانه با آینده روبه رو شویم باور داشته باشیم که در آنجا ایمن خواهیم بود و شانس موفق شدن خواهیم داشت. کودکانی که نتوانند اینگونه باشند در لحظه ی حال و برای همان لحظه زندگی می کنند و انگیزه ای برای جنب و جوش ندارند. وقتی تجربه های گذشته ی کودک غالبا همراه با شادی بوده باشند آینده برای او مطمئن و امن خواهند بود یا دست کم او در مورد آن به تفکر می پردازد و آن را درک می کند. توانمندی کودکان در حرکت به گذشته و آینده به آنان در طی زندگی یاری خواهد کرد تا احساس ثبات و ایمنی کنند. با وجود این اگر ترجیح دهند بخشی از زندگی آنان به خاطر درک ناپذیر یا رنج آور بودن سربسته بماند این عمل آنها مانند این است که قطعه ای از یک پازل گم شود. آنها بدون آن بخش کامل نیستند. این قطعه ی پازل نتیجه ی ترس و بلاتکلیفی آنها در دورانی است که از نظر عاطفی در گل مانده بودند. این وضعیت آن ریسمان زرین را می گسلد. اگر شمار این قبیل رویدادهای غیر مترقبه زیاد باشد قطعه های گم شده ممکن است تلنبار شوند و کل تصویر را بپوشانند. در این صورت کودکان نمی توانند خودشان را بشناسند. چگونه می توانیم به کودکان کمک کنیم تا احساس کنند به رشته ای پیوسته متصلند به طوری که وقتی احساس می کنند به آن نیاز دارند بتوانند راه خود را به سوی پیش یا پس پیدا کنند؟

ارسال شده در 11 بهمن 1395 توسط