گرایش به انگیزش در مدیریت

آبراهام مزلو روانشناس آمریکایی که در دهه ی 1950 درباره ی نظریه ی انگیزش تحقیق می کرد شاید مشهورترین نظریه پرداز انگیزش باشد. مزلو معتقد بود اشخاص تحت تاثیر نیازهای انسانی مشترک برانگیخته می شوند و این نیازها یا هدف ها اگرچه با تغییر شرایط شخصی، دچار تغییر و تحول می شوند اما با مجموعه ای از الگوها سازش پیدا می کنند و بعضی از نیازها اساسی تر از بقیه هستند و اگر برآورده نشوند غالب و بارز می شوند. او هفت نیاز متفاوت را شناسایی کرد که از نظر او به لحاظ اهمیت دارای ارجحیت هایی بودند. از این رو واژه ی سلسله مراتب را مطرح ساخت. او بر این باور بود که فقط زمانی که نیازهای اساسی ما تحقق می یابند ما را به حرکت به پیش وادار می سازند تا به برآوردن مهم ترین نیاز بعدی خود برآییم. مزلو استدلال می کرد که نیاز اولیه  ما بقاست. غذا، لذات جنسی و خواب، نیازهای بیولوژیکی ما هستند این نیازها، ما و نوع ما را زنده نگاه می دارند. وقتی به قدر کافی بخوابیم و بخوریم و بنوشیم زمان و نیروی لازم برای برطرف کردن مهم ترین نیاز بعدی، یعنی امنیت و اطمینان خاطر به دست می آوریم.  وقتی احساس امنیت و اطمینان خاطر کنیم، می توانیم نیاز به تعلق داشتن و مورد مهر و محبت قرار گرفتن پیدا کنیم و در این زمینه دارای دارای انگیزش شویم و به همین ترتیب مزلو بر این باور بود که انسان نیازمند محترم شمرده شدن است و او این نیاز را در مکان میانی سلسله مراتب خود جای داد. به نظر مزلو شور و شوق ما برای کسب دانش تقریبا در آخرین مرحله جای دارد. یعنی تنها زمانی که همه ی نیازهای دیگرمان برآورده می شود کنجاو می شویم و به جستجوی پاسخ هایی برای سوالات خود بر می آییم.

ارسال شده در 8 بهمن 1395 توسط