پدر و مادر بیش نظارت گر -وقوع ضربه یا آسیب روحی

man-child

از بین بیش از هشتاد پدر و مادر بیش نظارت گری که با ایشان مصاحبه کرده ام وقوع ضربه یا آسیب روحی آشکار بوده است:

  • یک فرزند از پنج فرزندی که بعدتر پدر یا مادری بیش نظارت گر شد در دوران خردسالی پدر یا مادرش فوت کرده بود- چهار برابر تخمین کلی یک از بیست.
  • یک فرزند از سه فرزندی که بعدتر پدر یا مادری بیش نظارت گر شد پدر یا مادری داشت که در الکل افراط می کرد یا فردی الکلی بود- دو برابر تخمین کلی یک از شش.
  • یک فرزند از سه فرزندی که بعدتر پدر یا مادری بیش نظارت گر شد پدر یا مادری داشت که دچار افسردگی شدید یا بیماری روحی بود- بیش از دو برابر تخمین کلی یک از هفت.
  • یک فرزند از سه فرزندی که بعدتر پدر یا مادری بیش نظارت گر شد مورد سوء استفاده جسمی یا جنسی واقع شده بود- تقریبا دو برابر تخمین کلی یک از پنج.
  • یک فرزند از دو فرزندی که بعدتر پدر و مادری بیش نظارت گر شد در فضایی به شدت نظارت شده بزرگ شده بود- تقریبا هفت برابر تخمین کلی یک از سیزده.

این موجودات کوچک که با بزرگ شدن به پدر و مادری بیش نظارت گر تبدیل شده اند با درد و آسیبی نامنتظره روبه رو بودند بسیاری فرزندان جنگ جهانی دوران رکود اقتصادی یا هرج و مرج های قومی بوده اند. شماری بی رحمانه از قلب، خانه یا دفترچه یادداشت پدر و مادرهایشان محو شده بودند. بسیرای با بیماری های جدی یا صدمات جسمانی تهدید کننده مواجه شدند. برخی فقط فرزندانی بد اقبال و نتیجه اتفاقی ویران کننده بودند.

مطلوب ترین روش بهبود یافتن از ضربه روحی به وقت کافی و موقعیتی ایمن نیاز دارد تا درباره حادثه ای تلخ و فراموش ناشدنی و احساسات پیامد آن حرف زده شود از این روست که بسیاری مردم به طور غریزی می خواهند درباره حادثه شان یا عمل جراحی شان بی وقفه و با جزئیات تکراری حرف بزنند انگار واجب است کل داستان را تعریف کنند. به این دلیل واجب است چون با دیگران سهیم شدن می تواند به بازماندگان اجازه دهد که به شیوه خودشان این ضربه و آسیب روحی را مرور کنند و همین به آنان امکان می دهد دوباره زندگی شان را که از دست شان خارج شده بود به دست آورند.

به هر صورت این فرزندان که خودشان نیز پدر و مادری بیش نظارت گر می شوند در دوران خردسالی شان مسیر بهبود یافتن از ضربه های روحی را از دست می دهند بزرگسالان فهیم، اما گمراه به ایشان می گویند ساکت باش و رنجت را پنهان نگاه دار و فرصت غصه خوردن ناشی از صدماتشان را از آنان دریغ می کنند. فرزندان خانواده هایی که با انزوای اجتماعی مواجه اند کسی را ندارند که با آنان درباره ضربه ها و صدمات روحی شان حرف بزنند بنابراین فرصت همدلی از آنان گرفته می شود. در خانواده هایی که وجود فشار روحی امری عادی است یا از ضعف نشان دادن اجتناب می شود فرزندان دچار ضربه روحی نمی توانند برای ضربه وارده کاری انجام دهند. ضربه روحی می تواند از فرزندان مضطرب یا فرزندانی با خلق و خوی مالیخولیایی، یا کسانی که نمی توانند حس خود ارزشی را رشد دهند حتی خراجی بزرگ تر بگیرد.

در کنه همه آن ها ضربه روحی به معنای فقدان است: فقدان امنیت، فقدان مالکیت، فقدان عشق، فقدان خود، از نظر یک بچه، فقدانی آسیب رسان حکایتی این چنین دارد:

هر کس و هر چیزی که من نیاز دارم به طرزی پیش بینی ناشدنی می آید و می رود و من نمی توانم درباره آن کاری انجام دهم.

من به دلیلی که درک نمی کنم ممکن است هر لحظه مورد حمله واقع شوم و هیچ کاری هم از دستم بر نمی آید.

قربانیان ضربه های روحی که نمی توانند کاری انجام دهند به دنیایی که عزیزانشان را از آنان می گیرد دنیایی که افراد مورد اطمینان و تکیه گاه ایشان به آنان خیانت می کنند یا مصیبت ها بدون هیچ هشداری وارد می شوند اطمینان نمی کنند. پدر و مادرهای بیش نظارت گر در خردسالی می آموزند که اهمیت دادن به دیگران خطر کردن است زیرا کسانی که مورد توجه این خردسالان بوده اند یا آنان را ترک کرده اند یا ضربه زدند.

نبود اعتماد و انتظار صدمات بیشتر موجب می شود که رشد احساسی فرزندان ضربه خورده متوقف شود و فقط احساسات و رفتارهای خردسالانه در آنان باقی بماند. وقتی این فرزندان بزر گ می شوند ممکن است نظریه شان درباره زندگی بیانگر این باشد که به چه دلیل مجبورند زیر سلطه بگیرند.

از نظر یک نوزاد، نخستین فردی که به او توجه نشان می دهد منشا هر چیزی است: لذت و رنج، خشنودی و تاخیر در خشنودی. وقتی بچه ها بزرگ می شوند لازم است توسط پدر و مادرشان بین استقلال و صمیمیت توازن برقرار کنند تا یاد بگیرند که می توانند در دنیا موثر باشند و به لطف و شفقت آن نیاز ندارند. وقتی پرورش دهنده اصلی کارش را خوب انجام ندهد یا اوضاع و احوال آسیب رسان هم وجود داشته باشد ممکن است فرزندان احساس کنند هر نوع ترک شدن آنان را نابود می کند یا در اثر صمیمیت و نزدیکی زیاد خفه می شوند.

حتی در بزرگسالی نیز رابطه مان با دیگران به شدت تحت تاثیر آنچه به دست نیاورده ایم یا بیش از اندازه به دست آورده ایم قرار می گیرد. ممکن است بخواهیم افراد کلیدی زندگی مان را با همان تحریفات به منزله نگهدارندگان اصلی مان ببینیم. اگر در جایگاه فرزند، احساس محرومیت می کردیم زندگی سرشار از عطش تمجید شدن از جانب اطرافیان است. به همین ترتیب ممکن است باز ایستیم و سرد و نجوش باشیم زیرا متقاعد می شویم که به هیچ وجه از ما تعریف و تمجیدی نخواهد شد. اگر در دوران خردی به طور مکرر احساس تهدید می کردیم ممکن است کسانی را که بسیار به ما نزدیک اند همسر، فرزند، رئیس یا دوستان نابود کنندگان نهانی بپنداریم.

بدین ترتیب پدر و مادرهایی که هرگز در دوران خردسالی احساس دیده شدن نیافته اند ممکن است خودشان را مجبور کنند که نمایشنامه های دوران خردسالی را دوباره نقش آفرینی کنند اصرار بورزند که مرکز توجه باشند و اگر تحسین و قدردانی وجود نداشته باشد، خشمگین شوند. پدر و مادرهایی که در دوران بچگی با توجهی آزارنده خفه شده اند ممکن است صمیمیت برایشان تهدیدآمیز باشد. پدر و مادرهایی که در دوران خردسالی احساس انکار شدن داشتند ممکن است از اینکه در جایگاه بزرگسالی نیز تحت نظارت باشند بترسند در نتیجه ممکن است ادای یکدنده و دست نیافتنی بودن را درآورند. به هر حال به احتمال زیاد آنن نمی توانند تلاش های فرزندانشان را برای فردیت یافتن تحمل کنند.

ممکن است سلام و خداحافظی ها به ویژه برای برخی پدر و مادرهای بیش نظارت گر دشوار باشد. در حقیقت ممکن است آنان ناشیانه دست بدهند یا بغل کنند. نخستین حرف شان به هنگامی که شما یا دیگران را می بینند شاید اشاره ای طعنه آمیز با پرسشی باشد که شما را در حالت دفاعی قرار دهد. ممکن است رفتارشان به طرزی شگفت انگیز سرد، چهره گشاده یا از جهاتی فرصت طلبانه باشد – همه آن بازتاب ترسی است که چون دیگران به آنان نزدیک یا از ایشان دور می شوند فکر می کنند مبادا حس خودبودنشان را از دست بدهند. چنین پدر و مادرهای بیش نظارت گر که به شدت درگیر جوانی از دست رفته شان هستند ممکن است به دنیای تصورات و غیر واقعی ها گام گذارند. آنان دیگران را فقط در چندنقش کوچک و جزئی مثل تهدید، خدمتکار یا شیء می بینند. پیوسته در حالت آماده باش هستند و به خزانه احساسات فرزند واکنش نشان می دهند: عصبانیت، اخم و تخم، قلدری یا خودخواهی. آنان هر کاری می کنند تا آنچه را که بزرگسالان سالم تر درک می کنند درک نکنند. که: زندگی ضامن امنیت یا شادمانی نیست خواستن چیزی الزاما مفهومش این نیست که آن را به دست خواهی آورد ترس از چیزی به معنای آن نیست که آن اتفاق می افتد- و آنان زندگی شان را به گونه ای سپری می کنند و فرزندانشان را طوری بزرگ می کنند گویی هیچ یک از این واقعیت ها وجود ندارد.

این مطلب توسط سایت  فرامطلب تهیه شده است

ارسال شده در ۱۱ آذر ۱۳۹۵ توسط مطلب نویس

مطالب مشابه