فشار والدین برای انجام دادن کار

woman-holding-boy-talking-to-girl

پدر و مادرهای کمال گرا اغلب وقتی فرزندانشان به حمایت زیادی نیاز دارند مثلا در مسابقات یا کارهای ورزشی، فرهنگی و علمی، بیشترین فشار را وارد می کنند.الیزابت سی و یک ساله مدیر آژانس مساففرتی در اثر حادثه ای که به هنگام ده سالگی اش رخ داده نگران است. با لباس چسبان سیاه رنگ ژیمناستیک برای انجام مسابقه روی جوب موازنه ایستاده بود که شنید مادر با نجوایی بلند به پدرش می گوید خدا به خیر کند او بسیار ناشی است. ظرف چند دقیقه الیزابت از روی چوب افتاد.

او می گوید می دانستم چگونه نباید بیفتم اما پس از شنیدن حرف مادرم ترقیبا تمرکزم را از دست دادم. من تصویری از آن روز را در ذهن دارم بسیار غمگین بودم. پس از آن ماجرا دیگه مسابقه ندادم.

درست همان گونه که الیزابت به ناگهان توازنش را از دست داد فرزندان پدر و مادرهای کمال گرا با این احساس بزرگ می شوند گویی از نظر فیزیکی، ذهنی یا عاطفی دست و پا چلفتی هستند. دلایل زیادی وجود دارد: آنان از جانب پدر و مادرهای خود درگیرشان، تعریف و تمجید یا هدایت سازنده چندانی دریافت نمی کنند. آنان از شکست هایشان که تلاش مجدد را برایشان سخت تر می کند، شرمسارند. آنان با اضطراب زندگی می کنند که همان احساس آرامش و خوب کار کردن را برایشان دشوارتر می کند. سرانجام برای برخی فرزندان کمال گرا، توانایی کمتر از پدر و مادر داشتن نوعی وفاداری به حساب می آید زیرا اجازه می دهند پدر و مادرشان همیشه کسی باشد که موقر، برجسته و مسئول به نظر برسد.

کمال گرایی  الیزابت با استفاده از مادرش مستلزم اطاعت کامل بود وقتی پدر و مادرم میهمان داشتند من و خواهرم مجبور بودیم به میهمانان شب بخیر مودبانه ای بگوییم. ما می توانستیم در پذیرایی شام کمک کنیم ولی هرگز اجازه نداشتیم بخشی از آن باشیم. به مانند به نمایش گذاردن بود. ما برای خودمان ارزشی نداشتیم بلکه چون به ایشان تعلق داشتیم.

پدر الیزابت به نوعی دیگر بر غذا نظارت داشت او الیزابت را تشویق می کرد که برایش دسر درست کند و آن گاه او را دعوت می کرد با پدر دسر میل کند. در همان هنگام نیز به دختر می گفت چاق است و به همین دلیل کسی خواهانش نیست.

به ندرت اتفاق می افتاد که پدر الیزابت برای او وقت داشته باشد و اگر هم وقت داشت بی حوصله بود. یک بار وقتی پدر مشغول ساختن کف چوبی تراس پشت خانه بود الیزابت نه ساله از پدر خواست میخ کوبیدن را به او یاد بدهد تا او نیز به پدرش کمک کند. وقتی الیزابت دومین میخ را بسیار آرام کوبید و میخ افتاد پدر چکش را از دستش کشید و به او گفت راحتش بگذارد.

عار داشتن از عیوب

گاه مخالفت بی سر و صدای پدر و مادر با عیوب فرزند می تواند به اندازه انتقادی کوبنده دردناک باشد.

چیپ، پسری بیست و نه ساله بود که در شرف اتمام دوره کاردانی اش است. پدر و مادر ثروتمند او که حامیان صحنه بشر دوستانه بوستون بودند وقتی از نظر جسمانی نمی توانستند صاحبان فرزند شوند او را به فرزندی قبول کردند. اما وقتی چیپ شش ساله بود تشخیص دادند که استعداد یادگیری ندارد و دچار ناتوانی های جسمی است و آن گاه پدرش کنار کشید.

هر وقت که موفقیت های چیپ کمتر از بچه های دیگر می شد او احساس می کرد گویی جنس بنجل است. تا به امروز در این فکر بود که آیا ناتوانی پدر و مادرش برای بچه دار شدن که با پذیرفتن کسی که از قرار او نیز ناقص بود تلفیق شده بود و موجب جراحت منیت پدرش گشته بود.

از آنجایی که چیپ احساس می کرد گویی پدر کمال گرایش به هیچ وجه او را باور ندارد برای او نیز سخت بود که خودش را باور کند. در سن بیست و نه سالگی چیپ مقطع کاردانی را به پایان رساند. مسیر ده ساله اش ببرای گرفتن مدرک با شغل های پست زیاد، سفر بی هدف و مصرف مواد پر شه بود.

دی این ماه های اخیر چیپ سعی کرد زمان از دست رفته را جبران کند. وقتی به پدر و مادرش گفت امیدوار است به دانشگاهی درجه یک برود و در رشته مردم شناسی تحصیل کند پدر و مادر هر دو نفرشان سعی کردند او را منصرف کنند پدرم به من گفت تو فقط اسباب ناراحتی و نومیدی خودت را فراهم می کنی. اما چیپ در مصاحبه با غرور از ورقه پذیرش در دانشگاه میشیگان که چند روز پیش دریافت کرده بود به من خبر داد.

این مطلب توسط سایت  فرامطلب تهیه شده است

ارسال شده در 9 آذر 1395 توسط